Kabul, Afghanistan

Kabul, Afghanistan

« I have come again and am shining like gold on the dusty road after years it is not the smell of soil it is the smell of my birthplace. »  —Mujib Mehrdad, The specks of birthplace

در اوج بی نیازی تنها نیاز من باش
ای آشنا چه بودی دایم قرار من باش
در جاده های پرپیچ در شب بی ستاره
هر سو اگر روم من فانوس راه من باش
در لحظه ای جدای آنگاه که پرگشودم
ای همره ثانیه ها همدم آه من...

ای آشنای دیروز
در جاده های امروز
گم کرده ام ترا من
با یک دلی پر از سوز
قدم،قدم زنان من
هر سو روم حیران من
آخر کجای راهی؟
بده به من پناهی!
بمان،بمان کنارم
بخوان،بخوان تو...


I promise I won’t leave you again,
Even if I died or I was blind_
I promise I won’t make you cry;
I won’t break your heart neither I will lie_
I promise to come with you,
Near or far please...


دلم گرفته با تو عاشق نبودی اصلآ

قلب مرا شکستی هیچگاه نبودی با من

در اوج رویا با تو دنیایی ساخته بودم

یک قلب پر زعشق...

من آن گل سرخم
بلی آن گل لاله
رویم به در و دشت
چشمم چو پیاله
اندر دلم داغیست
از هجر غم یاری
آنکه گذاشت من را
با اشک و غم و ناله
برگ برگم پریشانند
چون چهره ای حیرانم

بگو آری! کی بودی، کیستم من؟
گهی چون ابر،گهی چون موج چرا جاریستم من؟
بگو آخر ز روی مهربانی
چرا چون تو نباشی، نیستم من؟



Something familiar
when you walk into town:
kids chase a rooster.
drying clothes flap in the sun,
old men play chess in the square.
They stare at first,
but later laugh with...


[Translated by Hilal Nazki and Mujib Mehrdad]

I have come again and am shining like gold
On the dusty road
After years
It is not the smell of soil
It is the smell of my birthplace


میروم با اشک و آه و ناله ها
میطپم من از هجوم درد ها
آخر اینجا هم برایم جا نبود...
هیچکس صادق به مثل ما نبود
در پس هر چهره ای بود چهره ها
هیچکس چون من نبود در...


You are the one who can’t be described

Neither forgotten, nor left a side

You are endless as blue sky…

Or the secret of autumn seaside...


Still you can see the blue under the nose
below Dia de los Muertos eye cavities,
glassy shine long splintered, littering
the dressing room to the afterlife
like the left-behind glitter
of a...


Who knows that what is sad?
What is doleful and so flat?
Each one seen it, each heart suffered
Even flowers of desert, became hopeless of that.
Fighting, Fighting! You are for what?
Put the...